|
نقاشی کن...
بر برگ سفیدی به سفیدی قلب پاک مهربانت
نقاشی کن عکس خورشید را و در پشت پنجره ی سرد تنهاییم بگذار
تا بر من بتابد و روح یخ بسته ام را حرارتی جاودانه بخشد...
بر برگ سفیدی به سفیدی قلب پاک مهربانت
نقاشی کن امواج آبی دریارا تا ماهی کوچک قلبم در آن آرامش آبی
از حس بی تابی رهایی گردد...
نقاشی کن اسب چابک عشق را تا مرا ببرد ،ببرد به آنجاییکه فقط
تو باشی و من باشم و عشق و نور...
برایم نقاشی کن نم نم باران را تا شوره زار دلتنگی ام دشتی
سرسبز گردد...
نقاشی کن سایه بان امنیت را تا در زیر آن ببافم فرشی از جنس آرامش
و روی آن فرش بنشینم در انتظار تو...
بر برگ سفیدی به سفیدی قلب پاک مهربانت
نقاشی کن عکس خوشبختی را و بر دیوار زندگی ام بیاویز...
نقاشی کن کوهی بلند را تا در قله ی آن کوه بلند در گوش آسمان بخوانم
که آه من چقدر خوشبختم،خوشبخت...
آری نقاشی کن عکس خورشید را ،کوهی بلند را ، اسبی چابک را،تا مرا
ببرد به آنجاییکه عشق و نور باشد و تو باشی و من باشم...
این متنو تقدیم می کنم به همه ی دوستان خوبم
اردتمندم. 
+
نوشته شده توسط الناز در 2006/1/21 و ساعت 2:32 PM |
|
>
|