تبليغاتX
آموزش برنامه نویسی کامپیوتر و الکترونیک
آموزش برنامه نویسی کامپیوتر و الکترونیک

آموزش برنامه نویسی کامپیوتر و الکترونیک

این وبلاگ پاسخگوی مشکلات شما در زمینه الکترونیک,کامپیوتر و اینترنت می باشد.

شعر دانستنیهای قبل و بعد از ازدواج من در کلوب ایران مارکت سنتر تجارت الکترونیکی برنامه نویسی صفحه اصلی
پیوندهای ویلاگ
صبا
مهر
عاشقانه
آموزش الکترونیک
وبلاگ آموزش ایرانیان
آموزش آنلاین زبان انگلیسی
آموزش درس مبانی علم رايانه
پلکهای خیس
تقدیم به عاشقان
وبلاگی دیگر از ما
* آموزش برنامه نويسي ايرانيان *
عکسهای عاشقانه،عرفانی ومختلف
بزرگترين فروشگاه فيلم و سريال
یه روزایی ...
تجارت در ایران مارکت سنتر
خرس قهوه ای (مهسا)
پیوندهای روزانه
Username & Password For NOD 32
حق و صبر
فعال کردن ویندوز XP با استفاده از Windows_xp_Genuine_Advantage دانلود آن
کرمانشاه -راهنمای جامع -
شرکت نانو Nano Kurd
---- وبلاگ آموزش ایرانیان -----
حقوق زن
زندگی !
$$$$ تجارت بدون سرمایه $$$$
برترین وبلاگ شعر دنیا
کلاه برداران و معتبر ترین سایت
برترین تجارت جهان
تمام پیوندها
OUR COMPANY



Powered By
 
BLOGFA.COM

طراحی قالب

کدهای شخصی وبلاگ





Powered by WebGozar



 


 






Welcome to 700dolar.blogfa.com


در این وبلاگ می توانید اطلاعات مفیدی در مورد آموزش برنامه نویسی کامپیوتر و الکترونیک بیابید.


یک آغوش مهربان ارزشمندتر از 10000 است.

 یک آغوش مهربان ارزشمندتراز 10000 کلمه است...

 

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/2/19 و ساعت 11:15 AM | | >


در جستجوی تو...

در جستجوی تو...

به جستجوی توبه درگاه کوه می گریم درآستانه ی

دریا و علف

به جستجوی تو در معبر بادها می گریم در چار راه

فصول 

اما این جستجو چیست و کجاست؟؟؟؟؟؟

در جستجوی تو...

در چارچوب شکسته ی پنجره ای که آسمان ابر آلوده

را قابی کهنه می گیرد

به انتظار تو این دفتر خالی تا چند....؟

آری تا چند ورق خواهد خورد...؟

جریان باد را پذیرفتن

پذیرفتن عشق را که خواهر مرگ است و جاودانگی

رازش را با تو در میان نهادن

پس ای عاشق

به گنجی رسیده ای بس بایسته و آزانگیز

گنجی از آن دست که تملک خاک  و دیاران را از این

سان دلپذیر کرده است...

ارادتمندم.

 

 

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/2/19 و ساعت 10:42 AM | | >


و ای کاش نمی رفتی...

در خاطراتم هست که روزی با خود اندیشیدم خوب میشد اگر

میرفتی زیرا در این صورت می توانستم کارهای مهمی را  به

انجام برسانم از ان هنگامی که  رفته ای هیچ کاری نکرده ام

چرا که هیج کاری  به اندازه ی بودن با تو مهم نیست.

تقدیم به همه ی دوستان چشم به راه...

ارادتمندم.

 

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/2/15 و ساعت 12:57 PM | | >


و باز هم عشق...

زندگی هر لحظه غیر قابل تحمل  تر می شود با دیدن هر غریبه

که از راه میرسد می اندیشم این همان روزی است که سرنوشت

 برایم  برگزید و یا سرنوشتی که من آن را در این روز برگزیدم

دوست داشتن شگرف ترین نیروی عالم است و دل بستن به

خاطرات گذشته مخرب ترین. 

 

 

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/2/15 و ساعت 12:28 PM | | >


و خداوندا...

ای خدا مرا به خاطر گناهانی که کرده ام ببخش...

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/2/12 و ساعت 1:17 PM | | >


و غم گینتر از غم...

و باز غم انگیز تر

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/2/10 و ساعت 6:26 PM | | >


باران...

باران  بارید

افتادم  بارید

عاشق شدم  بارید

از دست دادم  بارید

و این بار او عشق ورزید و من باریدم

باریدم همچون باران...

آری همجون باران...

ارادتمندم

سبز باشید و بر قرار.

 

 

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/2/10 و ساعت 6:19 PM | | >


آه...

ترس از  آمدن به خانه و روزی دیدن نبودن تو

رنجی است واقعی...

که اگر اتفاق افتد من چه خواهم کرد؟

از خود مدام می پرسم چه خواهم کرد؟

اینک که اتفاق افتاده...

 

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/2/10 و ساعت 6:8 PM | | >


غروبی غم اتگیز...

 

و چه غروب حزن انگیزی...

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/2/10 و ساعت 6:0 PM | | >


ضرب المثل هایی در مورد زنان در کشور های مختلف

سلام دوستان بعد مدتی باز اومدم امیدوارم حال همتون خوب باشه

امتاحاناتم تموم شد (راحت شدم و دارم نفس میکشم)

حالا هم میخوام چند تا ضرب المثل جالب در مورد خانمها براتون بگم

حالشو ببرین

۱-آنجا که زن حکومت دارد شیطان سر پیشخدمت است.

۲-گریه ی زن دزدانه خندیدن است.

۳-زن شری است مورد نیاز.

۴-زن هر وقت بتواند  میخندد و هر وقت بخواهد می گرید.

۵-زن بلاست ولی هیج خانه ای بی بلا نباشد.

۶-زن یکی خدا یکی.

۷-مردان چون کوهند و زنان چون اهرم.

۸-خانه ی بدون زن مثل چمن بدون شبنم است.

۹-مرد گمان می کند که می داند ولی زن معتقد است بهتر می داند.

۱۰-وقتی مردی دیوانه ی زنی می شود باید صبر کرد تا خود زن او را

 عاقل کند.

۱۱-زن در ان واحد ۷۷ فکر دارد.

۱۲-اگر زن را با چکش بکوبی می توانی از ان طلا بسازی.

۱۳-زن قلعه ای است که مرد زندانی ان است.

۱۴-وقتی در خانه ای زن خوبی باشد خوشی از در و دیوار خانه

می بارد.

۱۵-بدون زن خانه جای شیطان است.

۱۶-ورود زن آغاز سعادت است.

۱۷-زن امانت خداست نزد شوهر.

۱۸-زن عقربی است شیرین گز.

ارادتمندم.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/2/10 و ساعت 5:51 PM | | >


پیشکشی برای بهترین بهترین بهترین ...

و باز حیرت انگیز ترین ها

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/1/30 و ساعت 1:26 PM | | >


عشق یعنی باور کنیم یک دل دیگر ارادتمند ماست...

سلام دوستان خوب و عزیزم

این متنارو تقدیم میکنم به کسی که بهش ارادت دارم ولی حیف 

  که... 

زمانی که اتفاق خوب یا بدی برات رخ داد معنی اش را در نظر

داشته باش منظوری در اتفاق هست که به تو یاد بدهد چطور

بخندی یا کمتر گریه کنی تو نمی توانی کسی را مجبور به دوست

 داشتن کنی فقط می توانی فرد دوست داشتنی ای باشی بقیه

به آن شخص ربط دارد که ارزش واقعی تو را تشخیص دهد.

                    ****************************

اندازه گیری عشق آن است که بدون اندازه دوست داشته باشی

درزندگی موقعیت های نادری یافت می شودکه شخصی راملاقات

کنی که دوستش داشته باشی و او هم در ازایش دوستت داشته

باشد بنابراین وقتی یافتی آنرا از دست مده شانس ممکن است

دیگر به سمت تو نیاید.

                          **************************

بهتر است که غرورت بخاطر کسی که دوست داری از دست بدهی

تا اینکه بخاطر غرور کسی را دوست داری ما زمان زیادی را صرف

می کنیم تا شخصی مناسب برای دوست داشتن بیابیم یا ضعفهای

کسانی را که دوست داریم را پیدا کنیم در حالی که باید جای آن 

عشقی را که میدهیم کامل کنیم. 

                       **************************

زمانی که تو واقعا برای شخصی ارزش قائلی به دنبال ضعف ها

نمی گردی  به دنبال جوابها نمی گردی در عوض با اشتباهات

میجنگی ضعفها را میپذیری و به بهانه ها توجه نمی کنی هرگز یه

 دوست قدیمی را دور نیانداز تو هرگز نمی توانی او را جایگزین

کنی .

                       **************************

  

 

 

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/1/30 و ساعت 1:13 PM | | >


عکس جالب

و خداوند عشق را آفرید

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/1/24 و ساعت 5:7 PM | | >


جملاتی کوتاه پیشکشی برای دوستان عزیز...

سلام دوستای گلم

 تا توانی در جهان یکرنگ باش 

 قالی از صد رنگ بودن زیر پا افتاده است

        ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 همیشه غمگین ترین لحظات را عزیز ترین کسانمان به ما هدیه

 می کنند.

         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 مرغ دلم به قدری نادان بود که با دیدن اولین دانه به دام افتاد.

         ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 می گویند همیشه به نیمه ی پر لیوان نگاه کن پس وقتی که

 نیمه ی خالی هم خالی است چه باید کرد؟؟؟!!!

        ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 چون نتوانست آیینه را گول بزند آن را شکست !!!

       ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 عشقی چنین دم افزون و درونی میان دو انسان حیرت انگیز 

چیزهاست  چنین عشقی با جستجو و یا با آرزوی سودایی

 بدست نمی آید بلکه پیشامدی است آسمانی!!!

      ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 دو خط موازی ...

 دو خط موازی حتی با فاصله های اندک که میانشان باشد

 هرگز به هم نمی رسندمن و تو حکایت  همین دو خطیم

 آری من وتو ...

      ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

   بد ترین شکل دلتنگی برای کسی است آن است که در کنار او 

    باشی و بدانی هرگز به او نخواهی رسید!!!

     ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 من و تو قصه ی یک حادثه ایم نیمه ی گم شده ی یکدیگریم

 و چه دیر حادثه ها قصه شدند...

     ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 تو می دانی...

 و شاید سر نوشت من چنین بودکه عشقت تا ابد با من عجین

 بود شبی گفتم جدایی از تو سهل است و تو می دانی حقیقت

  غیر از این بود...

     ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 آتش زبان آب را نمی فهمد و آب زبان آتش را

 آه از زبانه های آتشین زبان تو که قطره قطره ی وجودم را

 آب می کند !!!

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 در سکوت می توان نگاه را معنا کرد و آن را با عشق به دل

 پیوند زد می توان بهار را به دیدار برگهای خزان زده برد و برای

 رازقی ها ی امید از عطر دوست داشتن گفت 

 و اینک می خواهم سکوت کنم و تنها به حرف نگاهت گوش کنم .

      ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 واژه ها...

  عشق: روایت تلخ همیشگی

  مرگ : بلندای زندگی

  غربت: سهم من از زندگی

  دوستی: قشنگترین واژه ی زندگی

      ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 هرگز اشتباه نکن اگر اشتباه کردی تکرار نکن اگر تکرار کردی

اعتراف نکن اگر اعتراف کردی التماس نکن 

و اگر التماس کردی دیگر زندگی نکن!!!

      ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 پروردگارا ...

 پروردگارا به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم

تغییر دهم.

 دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم  تغییر دهم .

 بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم.

 مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من

رفتار کنند.

 پروردگارا به من صبر بده تا بتوانم شرایط اطراف را تحمل

 کنم.

     ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 محبت به نامرد کردم بسی محبت نشاید به هر نا کسی

 تهیدستی و بی کسی درد نیست که دردی چو دیدار نامرد

                                         نیست!!!

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زندگی منظومه ایست از شعرهای نا تمام وبی کلام و بی بیان

زندگی جلوه ی زیبای نور در میان سایه های نیمه جان

زندگی گاهی سکوت لحظه های نا آشناست یا سلامی در میان

کوچه هاست

 زندگی گاهی تبسم می کند

 زندگی گاهی محبت می کند

 زندگی گاهی بدون عاطفه بی محبت بی وفا نا آشناست

 زندگی...

 دوستان عزیزم نظر یادتون نره .

چاکر همه ی شما الناز.

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/1/24 و ساعت 5:0 PM | | >


تقدیم به کسی که مثل مادر خودم دوستشون دارم.

سلام دوستان

این عکس پایینی رو تقدیم می کنم به مادر یکی از دوستام که ایشونو مثل مادر خودم دوست دارم.

ارادتمند  و  دختر کوچیکتون الناز

مادر عزیزم خانم عرفانی دوستتون دارم.

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/1/24 و ساعت 3:58 PM | | >


ای عاشق...

ای عاشق...

ای عاشق در انتظار چه نشستی؟؟؟

در انتظار بادهای پاییزی  بارانهای بهاری برگ های زرد یا شکوفه های ارغوانی در انتظار کدامی؟

انتظار بیهوده است پنجره را باز کن جدار را بشکن غبار را بشوی

و خاطره ها را به خاطره ها بسپار تا پایان پایان ها مانده است

این است زندگی این است روزگار.

ارادتمندم.

این متنو تقدیم می کنم به همه ی دوستان عاشق... 

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/1/24 و ساعت 3:46 PM | | >


هر چه از دوست رسد نیکوست........

دوستای گلم سلام

این متن زیبا رو یکی از دوستای خیلی عزیزم که خیلی

بهشون ارادتمندم برام فرستادن.

بهانه...

اگر يك شب برايم لالايي نخواني در خود مي شکنم

نمي داني شکستن چقدر سخت است

آنکه نشکسته چقدر خوشبخت است

اگر مي خواهي من بشکنم

اگر مي خواهي از ماندن حرفي نزنم

برو حرفي نيست

هميشه براي رفتن بهانه زياد است

آنچه مي ماند يک دنيا غصه و ياد است

شايد ديگر دليلي براي ماندن نداري

يادت باشد براي آمدن هم بهانه اي هست

خواستي بيايي چشم انتظارت ديوانه اي است

برو قبل از اينکه وجودم از هم بپاشد

اين ديوانه خود را به خاطر بسپار

دنيا همين امروز و فردا نيست

هميشه مي گفتي ميشود در دنيا هم بهشت ساخت

پس چه شد چرا مي خواهي بروي

کاش هيچ وقت رفتني در کار نبود

ديگر به هيچ پرنده مهاجر دل نخواهم سپرد

من نميخواهم ترا گم کنم

نمي خواهم بي تو بودن را تجربه کنم

از تنهايي مي ترسم

مي خواهم اين فصل را با ياد تو آغاز کنم

هرجاي دنيا که باشي دوستت دارم.

وای عجب شعریه علاوه بر اینکه خیلی خیلی خوشم اومد سیر گریه کردم.

 اقا محمد به خاطره شعر قشنگشون دوباره تشکر می کنم. 

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/1/22 و ساعت 5:36 PM | | >


نقاشی کن.........................

نقاشی کن...

بر برگ سفیدی به سفیدی قلب پاک مهربانت

نقاشی کن عکس خورشید را و در پشت پنجره ی سرد تنهاییم بگذار

 تا بر من بتابد و روح یخ بسته ام را حرارتی جاودانه بخشد...

بر برگ سفیدی به سفیدی قلب پاک مهربانت

 نقاشی کن امواج آبی دریارا تا ماهی کوچک قلبم در آن آرامش آبی

 از حس بی تابی رهایی گردد...

نقاشی کن اسب چابک  عشق را تا مرا ببرد ،ببرد به آنجاییکه فقط

تو باشی و من باشم و عشق و نور...

برایم  نقاشی  کن  نم نم  باران  را  تا  شوره زار  دلتنگی ام  دشتی

سرسبز گردد...

نقاشی کن سایه بان امنیت را تا در زیر آن ببافم فرشی از جنس آرامش

و روی آن فرش بنشینم در انتظار تو...

بر برگ سفیدی به سفیدی قلب پاک مهربانت

نقاشی کن عکس خوشبختی را و بر دیوار زندگی ام بیاویز...

نقاشی کن کوهی بلند را تا در قله ی آن کوه بلند در گوش آسمان بخوانم

که آه من چقدر خوشبختم،خوشبخت...

آری نقاشی کن عکس خورشید را ،کوهی بلند را ، اسبی چابک را،تا مرا

ببرد به آنجاییکه عشق و نور باشد و تو باشی و من باشم...

این متنو تقدیم می کنم به همه ی دوستان خوبم

اردتمندم.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/1/21 و ساعت 2:32 PM | | >


زندگی

زندگی منظومه ایست از شعرهای نا تمام،بی کلام ،بی بیان

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/1/21 و ساعت 1:36 PM | | >


شب ها..............................

شبها.......................................

اومدم شبها رو باور بکنم غصه نذاشت

اومدم غصه رو باور نکنم شب نمی ذاشت

حالا باور بکنم یا که باور نکنم دردی درمون نمی شه کاری آسون نمی شه

کوه غصه روی قلبم دیگه ویرون نمی شه

می تونست چشمهای تو شبها رو روشن بکنه

 نذاره غم توی گریه این قده شیون بکنه

توی دل هیچ میدونی غم داره آواز می خونه

اینارو من میدونم شبهای تاریک می دونه

دل تو خنده ی تو چشمای تو دستای تو

می تونستن نذارن شب ها رو باور بکنم

اما..........................................

ارادتمند دوستان عزیزم هستم.

 

 

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/1/21 و ساعت 1:19 PM | | >


الهي ان كه عشق نيست ارزش چيست؟؟؟؟؟؟؟؟ سلام دوستان دوست داشتني ببخشيد كه نمي تونم وبلاگو به روز كنم آخه امتحاناتم خيلي سنگينه (برام دعا كنيد بتونم واحدامو پاس كنم آخه ميدونيد اين ترم خودمو كشتم 20 واحد تخصصي برداشتم حالا موندم چطوري پاسشون كنم ،خدايا كمكم كن.............) خوب حالا ديگه كاري نميشه كرد. ببخشيدا آخه دلم خيلي گرفته دلم مي خواست با يكي دردودل كنم ولي افسوس..... با خودم گفتم بيام يكم بنويسم بلكه يه كم سبك بشم ولي بازم نشد اصلا ........... مي خوام حالا چند تا جمله در مورد عشق براتون بنويسم ديگه چكار كنم منم از وقتي كه خودمو شناختم موندم تو كف اين عشق......... ولي هنوزم به اين كلمه ي ... پي نبردم ،آخه نميدونم به اين كلمه چه صفتي بدم تا لايقش باشه حتما لياقتش بيشتر از اين حرفاس ،حتما همينطوره،با عظمته؟ نه بابا نه مقدسه؟ بازم نه بابا نميشه خارج از ذهنه،خوب بگذريم فعلا هم بايد بمانم تا صبح دولتم بدمد. 1. عشق ايستادن زير باران و خيس شدن با هم نيست عشق آنست كه يكي براي ديگري چتري شودواو هيچ وقت نداند كه چرا خيس نشد ........... 2.عشق مثله آبه مي توني توي دستت قايمش كني اما يكروزدستتو باز ميكني ميبيني نيست ميدوني چي شده؟ آخه قطره قطره چكيده بي اينكه بفهمي و دستت پرازخاطره ست . 3. عشق، حرفی ست برای نگفتن در ناکجايی که منم،ايستاده کنار دريچه ای گشوده به برهوتی از خاکستردر حصاری از مه چشم در چشم ظلمتی که مرا در بر گرفته است . 4.دوست داشتن درست مثل ايستادن توي سيمان خيسه هر چقدر كه بيشتر توش بموني سختتر جدا ميشي ،تازه اگه هم بتوني ازش بيرون بياي حتما رد پات باقي مي مونه. ميبينيد توروخدا هر چي ميخواي دوست داشتنتو قايم كني نميشه. در ضمن اين يه خطو داشته باشيد: تا تواني در جهان يكرنگ باش قالي از صد رنگ بودن زيرپا افتاده است آخ كه از 100 رنگ بودن متنفرم. علي يارتون.... ارادتمند شما الناز.

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/1/16 و ساعت 7:10 PM | | >


و خداوند عشق را افرید....................

خدايا ان چه را عشق نيست ارزش چيست؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/1/14 و ساعت 10:26 AM | | >


یه کم بخندید .......

سلام به دوستان عزیزو گلم این متن پایینی رو من تو وبلاگ یه خانم محترم دیدم و به نظرم چون جالب

بود برا شما هم گذاشتم ولی حتما بخونید خیلی با مزست فقط یه لطفی بکنیدباید اول حس بگیرید وفکر

کنیدکه تابستونه و هواخیلی گرمه (نه مثل الان یخبندون، تو شهر من که واقعا یخبندونه بعضی موقها فکر

 میکنم تو قطبم)

بعدازدوستان خوبم(خانمهاوآقایون محترم)می خوام که این حرفها(روشهای خودکشی در تابستان)روبه دل

 نگیرید چون من فقط محض شوخی و خنده اینا رو براتون نوشتم پس یه موقع دلگیرنشیدا.

 روش های خودکشی در تابستان.... آیا میدونید روشهای خود کشی در تابستان چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نیاز به فکر کردن برای جواب دادن نیست ..می دونیم با این گرمای 50 درجه هرموجود زنده ای هم که

 باشه قات می زنه .حداقلش دیگه مورچه های بیچاره برشته میشن و ما ادما که خیر سرمون خیلی

 سریم اب پز می شیم .حالا یا این وضع ما می خواهیم یکی از رایج ترین راه های خود کشی را به شما

یاد بدیم.که البته این راه فقط در تابستان کاربرد دارد و در زمانهای دیگر کاملا بلاستفاده بید*

 برای آقا پسرها :

 

 1- مالیدن 2 کیلو و 250 گرم (دقت داشته باشید حتما باید 250 گرم باشد که کار خوب در بیاد و مثل کیک

 تخم مرغی پف نکند ) ژل حالا از هر نوعی فقط ترجیحا خارجی باشد که برو بچز سر کوچه و باشگاه و

اموزشگاه و ... سوسک بشن اونم از نوع بالدار .مو هامون رو هم از پشت به صورت 40 گیس ببافیم که

 بگیم ما هم آخر مو بیدیم *.

 2- آویزان کردن یه گردنبند 500 کیلویی یا 2 گردنبند 250 کیلویی که حالا می تونه با انواع واقسام شکل

هیولاها وموجودات فضای( مریخی و ...)با شد . با زنجیرمخصوص و خیلی کلفت (از همان زنجیر هایی که

 توی پارک بهش تاب وصل می کنند وبچه ها وقتی روش سوار می شن قند توی دلشان تبلور می کند .)

3- پوشیدن یه بلیز یقه بلند از زیرویه تی شرت یقه گردتنگ ازروش که هیکل میکل چشم همه ی

 حسودها رابترکونه .

توضیح : (در این روش شما باید یه پنکه یا یه کولر گازی(ترجیحا گازی باشدبرای سرمای بیشتر ) به

 خودتان وصل کنید .البته به صورت نا محسوس که از زیر این لباس زیبا خنک شوید ) در ضمن همواره به

 یاد این ضرب المثل زیبا هم باشید :کلاس گذاشتن مهمترازمردن بید.*

4- پوشیدن شلوار جین دارای خنک کننده طبیعی در سر زانوها که با همین تیغ های ساده هم میتوان

این خنک کننده های ساده را ابداع کرد .و بستن انواع و اقسام زنجیر به سر و ته ان که وقتی راه می رویم

 عین بز زنگوله پا صدا بدهیم . 5-پوشیدن کتونی های های تاپ* اونم تو این گرمای 50 درجه و بستن بند

 آن تا سر زانو که بگیم ما خیلی مرتبیم و نمی خواهیم بند کفشامون عین این بچه شلخته ها رو زمین

بکشد .

 6-نحوه ی راه رفتن : تنها کاری که باید بکنید این است که بنشینید و یه خورده کارتون شرک ببینید (حالا

 فرقی نداره 1 یا 2 ) فقط تمام سعی تان را بکنید که همین طوری راه بروید. نتیجه: با این وضع حتما در

آینده بخت و اقبال باندی خواهید داشت و همسری همچون فیونا (از جنس خودتان )گیرتان می آید و به

 پای هم پیر میشوید انشاالا...

 برای دختر خانمها :

 

 توضیح :به دلیل مسایل امنیتی بنده قسمت دختر خانمها را کمتر می نویسم (چون دیگه بالاخره هم

جنسیم و نمیتونیم زیرآب بزنیم).

1- پوشیدن یه کتونی های تاپ برای کم کردن روی پسرها با جوراب 7 رنگ ساق بلند و پوشیدن شلوار

 جین باز هم برای کم کردن روی پسرها با این تفاوت که این بار ازپایین یعنی نواحی ساق پا دارای خنک

کننده است .(2 لا تا بزنی )برات مثل کولر گازی {....}* کار می کنه.

 2-پوشیدن مانتوهایی که به شکل سارافون باشد . از همان هایی که وقتی 3 یا 4 ساله بودیم توی مهد

کودک تنمون می کردند .

3- گذاشتن شال کنفی* (حتما کنفی باشد که حسابی اب پزشویم) ان هم به صورت پیچیده دور گردن .

 4- گذاشتن عینک افتابی با قطر 10 سانتی متر روی سر به طوری که رفلکس* نور افتاب چشم طرف

مقابل را کور کند .(بد نیست بعدش یادمان بیفتد که عینک افتابی برای روی چشم مبارک است ).

توضیحات:

 1-بید: است.

 2-بیدیم:هستیم .

3-های تاپ: همون ساق دار خودمون .

4-{....}: نام شرکت تولی کننده ی کولر.

 5- کنفی: نوعی پارچه که مانند گونی برنج میماند.

6- رفلکس:بازتاب .

ارادتمندم.

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/1/3 و ساعت 2:53 PM | | >


* * * * * * * عشق * * * * * * *

عشق یعنی باور کنیم یک دل دیگر اردتمند ماست...... 

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/1/3 و ساعت 2:34 PM | | >


میونه چند تا اتاقک سوت و کور خسته و خاموش

یه نفر نشسته تنها انگاری شده فراموش

دو تا چشم بارون نم نم میزنه به روی گونه

چقدر این دل غصه داره آخ فقط خدا میدونه

لحظه هام آسه آسه دست غم پاشونو بسته

صدای خرده جواهر یه نفر دل شکسته

تو دل یه قصر تاریک چند نفرشادنو  خندان 

انگاری خبر ندارن دل پیرا رو شکستن

ندیدن پیرای خسته توی خلوت گریه کردن

از توی همون اتاقک قاصدک خبر میاره

یه نفر داره می میره آخه این چه روزگاره

کی دلش اینهمه سنگه که اونو گذاشته رفته

خیلی ساله خیلی وقته نه یکی دو روزه هفته

مگه رفته از تو یادش تنها همدمش تو بودی

کوه پر صبر و صمیمی واسه گریه هاش تو بودی

توی این روزا عزیزممنتظر باش برمیگرده

کوره ی داغ جدایی دیگه خاموشه و سرده

باز میاد پیشت گل تو سر به زیرو با خجالت

اما اینقدر تو بزرگی نداری هیچی شکایت

اون دو تا چشمای خسته واسه ما چراغ راهه

ما میخوایم همیشه باشین با صفا خدا گواهه

این شعر از طرف دوست بسیار خوبم مونا جون هستش.

ارادتمندم. 

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/1/1 و ساعت 7:7 PM | | >


تو هم عاشقی

داشتم جائی می خواندم که کسی گفت شرط دوست داشتن و عشق حفظ آن هست

داشتم جائی می خواندم که کسی گفت شرط دوست داشتن و عشق حفظ آن هست

راستی نهايت عشق را می توانی در چشمهای مضطربم بخوانی؟

 اگر می توانی پس تو هم مانند من عاشقی!!!

گفتم اضطراب؟  از کجا فهميدی  ؟از رنگ زرد رخسارم؟؟؟

 يادم نيست از که شنيدم اما خوب گفت که:

 عشق رنگ زرد خورشيد مهربان است....

راستی عشق را از رنگ پريده ام می خوانی؟؟؟می خوانی مگر نه؟؟؟

   پس تو هم مانند من عاشقی.....

نازنينم قسم به لحظاتی که ياد تو دنيا را برايم بارانی می کند!!!!!!!

 آها!!!! راستی کجا می روم؟؟؟؟  عشق سوگند خوردن دارد؟.......

نه.........مگر نه؟؟؟

  ديدی پس تو هم عاشقی مانند من.......

مثل خيلی ها که کسی را دوست دارند و هرشب قصه ی وصال را زمزمه می کنند

ميدانی نازنينم .......می دانی مگر نه؟ ؟ ؟ بگويم؟ ؟ ؟ بازهم؟  

آخر عهد کرديم که راز دل با کس نگوييم ؟ ؟ ؟

پيمان شکنی بکنم؟ ؟ ؟  

 دوست داشتنت را فرياد بزنم؟ ؟ ؟ می خواهی؟ ؟ ؟

نه ؟ ؟ ؟ آخر چرا؟ ؟ ؟

آهان پس خودت می دانی ؟مگر نه؟؟؟

دوستی گفت: با دل شوريده ام آرام تر

آرام در گوش تو می خوانم !!!!فقط در گوش تو می خوانم  

 نازنينم با دل شوريده ام آرام تر !!!!!!

راسدوسدذذدتی نهايت عشق را می توانی در چشمهای مضطربم بخوانی؟

دد اگر می توانی پس تو هم مانند من عاشقی!!!

گفتم اضطراب؟  از کجا فهميدی  ؟از رنگ زرد رخسارم؟؟؟

 يادم نيست از که شنيدم اما خوب گفت که:

 عشق رنگ زرد خورشيد مهربان است....

راستی عشق را از رنگ پريده ام می خوانی؟؟؟می خوانی مگر نه؟؟؟

   پس تو هم مانند من عاشقی.....

نازنينم قسم به لحظاتی که ياد تو دنيا را برايم بارانی می کند!!!!!!!

 آها!!!! راستی کجا می روم؟؟؟؟  عشق سوگند خوردن دارد؟.......

نه.........مگر نه؟؟؟

  ديدی پس تو هم عاشقی مانند من.......

مثل خيلی ها که کسی را دوست دارند و هرشب قصه ی وصال را زمزمه می کنند

ميدانی نازنينم .......می دانی مگر نه؟ ؟ ؟ بگويم؟ ؟ ؟ بازهم؟  

آخر عهد کرديم که راز دل با کس نگوييم ؟ ؟ ؟

پيمان شکنی بکنم؟ ؟ ؟  

 دوست داشتنت را فرياد بزنم؟ ؟ ؟ می خواهی؟ ؟ ؟

نه ؟ ؟

 

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/1/1 و ساعت 3:3 PM | | >


صداقت مرده ....

چه راحت به هم دروغ ميگن وميشنون

ديگه صداقت مرده.
اگه زنده هم باشه از جنس تو نيست.
خيلي ها بی دليل ميخوان يه چيز ديگه رو
جای اون بهت نشونش بدن.
به تو تقديمش کنن اما حيف که ...

حتی اين صداقتی که من تو ذهنم ميشناسمش و اينجا نوشتمش احساس ميکنم عين مگسی که خودشو ميزنه به شيشه تا در بره،داره تو اين نوشته ها تغلا ميکنه که در بره.واقعا خدا بار سنگينی رو دوش این کلمه گذاشته.بزرگترين درد بشر همينه.

کاش ميشد،عين همون مگس پشت شيشه چنان زد تو سرش که نتونه در بره.

-چه راحت دوست ميدارن و چه راحت تر متنفر از هم

تو اين زندگی که آدما مثله عروسکای کوکی شدن،واقعا حيف کلمه عشق رو به کار ببری.حتی دوست داشتن هم شده عادت.

روزمره گی ،تکرار،همه از تکرار عادت مينالن،اما هر روز دريغ از کمی تفاوت.زندگی به ما ديکته شده.عين امتحان ديکته ای که هميشه ازش می ترسيدم که چرا نميتونم بنويسم ’اين مرد داص دارد.من کطاب دارم.ديکطه ثخط اصت.‘.هر اشتباهی که بکنی بايد از رو تصميم کبری ۱۰ بار بنويسی.

اما الان ديگه نميترسم.چون ديگه عادت کردم.ديگه ميدونم حتی کی وقت دوست داشتنه.زود بياد ميندازمش از خونه ی دلم بيرون،دير بياد،به زور ميکشمش تو. 

-چه راحت همديگه رو شروع ميکنن

                       سلام ....

-چه راحت به هم پايان ميدن

                      خداحافظ ...

و شايد فقط همين سلام ها و خداحافظی هاست که پايانی ندارن که هميشه بدون هيچ تاخير و هيچ درنگ به آدما هجوم ميارن.البته نبايد فراموش کنيم که بعد سلام يه   "خوبی؟" هستش که يه ذره تنوع رو تحميل ميکنه که بگی آره يا نه.اما خداحافظی عين صفر درجه ی کلوين،که هيچ اثری از جنبش مولکولی وجود نداره،هيچ اثری از تنوع نداره در نتيجه:

با وجود همه اينها،به اين ايمانم نزديک ميشم که خوشبخت ترين موجودات روى زمين بچه هان و ديوونه هان که اسمشون بد در رفته.

راست و دروغ تو زندگيشون تعريف نشده.اصلا با اين دو کلمه بيگانن. هر زمان بخوان عاشق چيزی ميشن.اونجاست که عشق و صداقت معنی ميده.تکرار در زندگيشون از فرط عشق.از چيزی که بهش علاقه دارن زده نميشن.و هر وقت ميخوان سلام ميکنن و گاهی بی هيچ سلامی خداحافظی.خود خودشونن ،بی نقاب،بى ريا،آه خداى من...........................

من هم مثله اينا ميخوام خودم باشم.تکرار کنم با عشق.راست و دروغ برام تعريف نشده باشه.

اخه چيكار كنم ديگه طاقت ندارم ديگه از دورويی حالم به هم ميخوره.............

به نظرشما چيكار بايد كرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ارادتمندم. 

ارادتمند همگی و تشکر

+ نوشته شده توسط الناز در 2006/1/1 و ساعت 2:57 PM | | >


××××× آدم ×××××


دوستان عزیزم، سلام به روی ماهتون
امیدوارم که

 

حالتون خوب باشه و زندگی بر وفق مراد و مطالب

 

 من تا به اینجا مورد توجهتون  قرار گرفته باشه .

 

آدرس ایمیل من

الناز ====>(alamekhaki@yahoo.com)

 

هستش که اگه متن  یا شعر جالبی و( هر سخن

 

دیگری) داشتید خوشحال میشم برام بفرستید.در

 

 ضمن شعر زیرروحتما بخونید:

 

آدم

 

آدم خیلی حقیره،بازیچه ی تقدیره

 

گل بین دو مرگه،مرگی که ناگزیره

 

حتی خود تولد آغاز راه مرگه

 

حدیث عمر و آدم ،حدیث باد و برگه

 

آغاز یک سفر بود وقتی نفس کشیدیم

 

با هر نفس هزار بار به سوی مرگ دویدیم

 

تو این غمار کوتاه نبرده هستی  باختیم

 

تا خنده رو ببینیم از گریه آینه ساختیم

 

فرصت همین امروزه برای عاشق بودن

 

فردا می پرسیم از هم غریبه ای یا دشمن

 

ای آشنای امروز عشق منو باور کن

 

فردا غریبه هستی امروز رو با من صبر کن

 

تولد هر قصه یک جاده ی کوتاهه

 

اول و آخر مرگه ،موندن میونه راهه

 

اگر چه عاجزانه تسلیم سرنوشتیم

 

با هم بیا بمیریم،شاید یه روز برگشتیم

 

 

ارادتمندم .

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط الناز در 2005/12/31 و ساعت 0:56 AM | | >


بلاتکلیف

بلاتکلیف

 

دخترک بی سر رسید،رسید  یا تو   یا هیچ

 

کس،شایدتنهادروغی است که هرکس لااقل

 

یک باردرعمرش ساده آن راگفت است.

 

عدالت نیست اما می نویسم آنقدر تسلیمت

 

 می شوم تا تسلیم شوی ، از  بس بزرگت

 

کردم کوچک شدم، نه کسی مرا رساندونه

 

 من کسی را،  شاید دلیلش این بود که از

 

 بچگی کسی تقلب یادم نداده بود .کسی می

 

 گفت آنها که تقلب بلدند بیشتر می توانند به

 

 هم برسانند در کودکی درسها را و اگردر

 

بزرگی شان بزرگ باشند آدمها را .

 

خداحافظ ولی هنوز بلاتکلیفم مثل سیم در

 

گیتار ،شبی که عین همیشه عطر هم زبانیت

 

 دنیا را گیج کرده است.

 

این متن تقدیم به همه دوستانی

 

 که دلاشون قد یه اقیانوسه.

 

(ارادتمندم).

 

 

 

+ نوشته شده توسط الناز در 2005/12/31 و ساعت 0:53 AM | | >


این سوال هر روز و هر شب من است ....

این سوال هر روز و هر شب من است؟

 

چرا فکر می کردم همیشه با من خواهی ماند چرا؟

 

چرا فکر می کردم همیشه با تو خواهم ماند ،چرا؟

 

چرا فکر می کردم  روزگار همیشه  بر وفق

مراد ما خواهد بود،چرا؟

 

چرا گریه ی مداوم ابرها را ندیدم ،چرا؟

 

چرا ناله ی آبی ناودانها را نشنیدم ،چرا؟

 

چرا فکر می کردم باغ همیشه سبز خواهد

ایستاد ،چرا؟

 

چرا می گفتم هیچ برگی از شاخه نخواهد

 افتاد ،چرا؟

 

چرا روزی که می توانستم  برایت  نامه

 بنویسم ننوشتم؟

 

چرا  شعر هایت  را  نخواندم  و   برای

دلتنگی هایت آه نکشیدم؟

 

چرا بی اعتنا از کنار توگذشتم وندیدم

که پیراهنت چقدر زیباست و چه

 

معصومیت جذابی در چشمانت زندگی

 می کند؟

 

این سوال هر روز و هر شب من است:

 

چرا بهار منتظر من نماند تا سبز شوم

،چرا؟

 

چرا گلهای پیراهنم خوشبو نیستند

،چرا؟

 

چرا پرنده ها بالهایشان را از من

 پنهان می کنند ،چرا؟

 

چرا دفترچه ی خاطراتم هنوز خالی

است ،چرا؟

 

چرا هیچ کس صدایم را نمی شناسد

 ،چرا؟

 

چرا آیینه ها تاریکی درون مرا نشان

 نمی دهند،چرا؟

 

این سوال هر روز و هر شب من است:

 

چرا سحرگاهان مثل شمعها به یاد تو

 سرا پا اشک و آه نهانسوز می شوم

 

اماصبح که آفتاب پنجره ی اتاقم راباز

می کند تو را از یاد می برم و دوباره

 

مثل دیروز می شوم؟

 

آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

                ارادتمند همه ی دوستان عزیزم

هستم.(به خصوص آقا اقبال گل که    

                    صاحب این وبلاگ هستند.     

+ نوشته شده توسط الناز در 2005/12/29 و ساعت 7:33 PM | | >


عاشقانه

عاشقانه

 

ای دو چشمانت  چمنزاران من

 

داغ چشمت خورده برچشمان من

 

پیش ازاینت گرکه درخودداشتم

 

هر   کسی  را   تو   نمی انگاشتم

 

درد تاریکی ست درد  خواستن

 

 رفتن  و  بیهوده خود  را  کاستن

 

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

 

سینه  آلودن   به  چرک  کینه ها

 

در نوازش  نیش ماران  یافتن

 

زهر   در   لبخند   یاران  یافتن

 

زر  نهادن   در  کف  طرار ها

گمشدن   در  پهنه ی  بازارها

 

آه   ،  ای با جان  ما  آمیخته

 

ای  مرا  از  گور  من   انگیخته

 

چون ستاره بادوبال زرنشان

آمده   از   دور  دست   آسمان

 

جوی خشک سینه ام راآب تو

 

بستر  رگهایم  را  سیلاب  تو

 

درجهانی این چنین سردوسیاه

 

 با قدم هایت قدم هایم  به  راه

 

ای  به زیر پوستم پنهان شده

 

همچوخون درپوستم جوشان شده

 

آه  ،   ای بيگانه  با  پيراهنم

 

آشنای    سبزه   زاران    تنم

 

آه ای روشن طلوع بی غروب

 

آفتاب  سرزمين های  جنوب

 

عشق ديگرنيست،اين خيره گيست

 

چلچراغی درسكوت وتيره گیست

 

عشق چون در سينه ام بيدارشد

 

از  طلب  پا  تا سرم ايثار شد

 

این دگر من نیستم،من نیستم

 

حیف ازآن عمری که با من زیستم

 

ای تشنج های لذت در تنم

 

ای  خطوط   پیکرت    پیراهنم

 

آه می خواهم که بشکافم زهم

 

شادیم یک دم بیالاید به غم

 

آه می خواهم که برخیزم زجای

 

همچوابری اشک ریزم های های

                                        

                             

            همچو ابری اشک ریزم

 

         های های.........

 

          

  آرزومند آرزوهایتان هستم.

 

+ نوشته شده توسط الناز در 2005/12/29 و ساعت 7:25 PM | | >


نفس.....

نفس بکش....

 

 وقتی بدون گناه محاکمه می شی 
وقتی حتی خورشیدم نورش رو ازت دریغ می کنه 

وقتی چشات دیگه اشکی برای ریختن نداره

وقتی بغض گلوت هم بهت رحم نمی کنه و می ترکه

وقتی کسی نیست دستت رو بگیره و بلندت کنه

وقتی حتی از ستاره ها هم بیزار می شی

وقتی خودت رو تو آیینه کدر می بینی

وقتی سکوت د لت رو می سوزونه

وقتی محتاج یک نگاه حتی گذرا می نشینی

وقتی اسارت بند بند وجودت رو گرفته

وقتی اندیشه ،حتی اندیشه مجوز بیان نمی گیره

وقتی دوستت دارم ها بوی نفرت می گیره

وقتی همه ی روزنه ها رو سایه ی مرگ می گیره

وقتی یک قدم تا سکوت فاصله داری

وقتی عکس خاطره هات خاک می خوره

وقتی حس شقایق پرپر می شه

وقتی رنگ سال رنگ دروغ و نیرنگ می شه

وقتی عزیزترین هات دشمن های خونینت می شن

وقتی چهره ی معشوق رو از یاد می بری

وقتی آرزوهات محو می شن

وقتی فکر می کنی اونجاست که باید بگی

می خوام بمیرم

نه نباید اینو بگی باید بگی

نه اصلا باید فریاد بزنی

خدای من با تمام وجود دوستت دارم..............

 

                  کوچیکه همه ی دوستان اهل دل.

+ نوشته شده توسط الناز در 2005/12/25 و ساعت 1:16 PM | | >


تلاش بیهوده ...

تلاش بیهوده

یکقدم بسوی آبادی صدقدم بسوی ویرانی،زند گیم پرازاین لحظه ها

ومن اسیراین لحظه ها،لحظه های هیچ،لحظه های پوچ، لحظه هایی

که مرا ازدست زندگی گرفتند و به مرداب فریب بردند چیزی به فرو

رفتنم  نمانده چیزی به تمام  شدنم نمانده در سایه ی سنگینی که بر روی زندگیم افتاده وزش نابودی رامی بینم ،ازنزدیک دستها صدای

طبل  بیهودگی را می شنوم که  با  تپش قلب من می آمیزد و در این

آمیزش حسی هست  قدیمی وآشنا ،حس تنهایی وغربت وانتظار این

وزش  نابودی  یا ضربان  قلب وحشت  که بر سقف زندگیم می وزد

چیزی به فروریختنم نمانده،چیزی به تمام شدنم نمانده تلاش بیهوده ایست تو را ازخود داشتن تلاشی بیهوده ......................

مثل دست وپا زدن در مرداب،مثل بیداری بعد از مرگ،مثل روبوسی ماه باخورشید،مثل فشردن دستهای روشنایی آری تلاشیست بیهوده

من درنهایت حوصله نشستم تاتوبه خودآیی ومراطلب کنی ، جستجو

کن مراکه من در یک قدمی تو ایستادم و گم نیستم نگاه کن از ورای

نیستی تا نبض هستی درکنارتوایستادم نگاه کن ازآن سوی سرزمین

نامعلوم تااین سوی دشت آشکار،در کنار تو ایستادم نگاه کن به کجا

می روی که در انتهای راه کسی جز من در انتظارت نیست...........

نگاه کن سبزوسرشاردرکنارتوایستادم وسایه ای نیستم ازخاطرهای

دور...............................

به کجا می روی تمام شب درانتظار طلوع خورشید ذرات تاریکی را

شمردم ،تمام شب در انتظار طلوع خورشید نشستم تا به من بگوید:

با عشق توچه بایدکرد؟ و بهای با تو بودن چیست؟

که  دل  بریدن جواب حل این مشکل نمی باشد و از

خودگذشتن اتفاق دیرینه ایست تلاش بیهوده ایست توراازخودداشتن، تلاشی بیهوده....................... 

                        سرافراز وسربلند باشید 

     

 

+ نوشته شده توسط الناز در 2005/12/25 و ساعت 1:15 PM | | >


غم ...

غم.....

 

شبی که ندانسته نطفه بودنم بسته شد و طپش زندگی در قلبم به صدا در امد و سحرگاهی که ورودم را به دنيی معماها با گريه ی

آغاز و در آغوش مادرم دوباره به خواب فرو رفتم تو با من بودی

بچگی هی معصوم پرازصداقت هی مومن پرازقهرمانهی جاودان

وزمانی که خوشبختی درپروازپروانه هی رنگی بودتوبا من بودی

وقتی  که  ياس  زندگی  با  پرواز پروانه ها به هوا نرفت وخنده در چشمهی مهربانت مرد تو با من بودی، لحظه ی که اولين بار چشم دريينه دوختم و در حيرت بودنم فرو رفتم تو با من بودی وقتی به پوچی   قهرمانهی داستان يمان آوردم و به دنبال  معنی پاکی در

چشم آدمها خيره شدم و تفسير صداقت را در کتاب زندگی ، دورويی

يافتم تو با من بودی آری تو با من بودی...............                  

از ابتدا، ازنخست مثل سيه، مثل خواب با من بودی با من زيستی و درمن رشدکردی وقهرمانها درچشم من مردند و صداقت در دستهی

دورويی له شدخوشبختی درپروازپروانه ها نبود و خدا لابلی ابرها

لانه  نساخته  بود معماهی زندگی  يکی  پس از ديگری حل شد اما معماهی وجود توبزرگتروبزرگتراز باورم گشت به من بگو کيستی؟

تو چيستی؟ تو خواب هستی يا بيداری؟ رويا هستی يا هشياری؟    

به من بگو شوق را از شور،عشق را از نور و سيب سرخ زندگی را

از باغ روياهی دور بچينم .

آری به من بگو،بگو آيا تو غم هستی يا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                ارادتمندم.

+ نوشته شده توسط الناز در 2005/12/25 و ساعت 1:14 PM | | >


عشق و یاران آن

تقدیم به یاران عاشق

 

آدمی که عاشق است نمی تواند بگوید:"دوستت دارم"زیراکلمات به هیچوجه گنجایش عشق واقعی

 را ندارند.   

عشق برترین ارزش است عشق را نمی توان اموخت به عشق فقط می توان مبتلا شد به قول مولانا:"عشق در گفت و شنود نمی گنجد  شرح عشق وعاشقی را نیزعشق باید بگوید و بس.

"بنابراین ای عزیز طالب چیزی باش که آن را با پول نتوان خرید.

عشق مرغی است غریب که درهر جایی  آشیانه  نمی سازد بر شانه هر کسی قرار نمی گیرد  بر هر شاخه ای نمی نشیندو با هرکسی انس نمی گیرد . هیچ عاشقی رابه دوزخ نمی برند دوزخ شرم دارد از این که عشق رادرلهیب خودبگیرد .آتش دوزخ شمعی است در برابر خورشید عشق.

عارفی می گوید:"اگر دوزخ را به من ببخشند هرگز هیچ عاشقی را در آن نخواهم افکند."

گفتند:"اگرجرمی کرده باشدچه؟" عارف گفت:"جرم عاشقان اختیاری نیست اضطراریست همچنین عاشقان  مجرم  را در دوزخ  نمی افکنم  در عوض  دوزخ  را پر می کنم  از عاقلان  مصلحت اندیش درستکار!".

عشق قدرتمدار نیست عشق تنها تجربه ای ست که در آن بی پیرایگی وسادگی وتواضع ومعصومیت موج می زند.

هنگامی که عشق دروجودت  رخنه کرد به خودت ترس راه مده وبدان  ترس  نقطه  مقابل آزادیست  بنابراین کسانی که می ترسند هیچ گاه آزاد نمی شوندو آدمهای ترسو همیشه در زندانند.

هیچ گاه قفس معشوق خویش مباش غایت عشق تملک نیست آزادی ست .

عاشق معشوق رانه باچشمان خود بلکه با چشمان معشوق می نگرد.

انسانها عشق را می خواهند اما خرمن کوب عشق را نمی خواهند و از آتش عشق آن گریزانند.آنها گمان می کنند که عشق همه لذت است اما عشق چیزی فراتر از لذت است . عشق سعادت غایی ست ترس رارها کن و سعادت پیشه کن و بدون تجربه عشق هیچ چیزی راادراک نخواهی کرد . درساحت عشق است که تمامیت همه چیزدرک می شودبدون عشق خنده هایت همه بی رنگ است بدون عشق گریه هایت هم از چشمه ی دلت نمی جوشد.بدون عشق زندگی ات همه در خواب سپری می شود .

اگر عشق دردلت خانه کند تو صاحبخانه ی خدا می شوی  خدا دردلی که عاشق است ساکن می شود

اماامن صاحبخانه خانه را نیز بتدریج به خود تبدیل می کند .

کسی که  پیرو مذهب  عشق است  هیچ گاه  دست به خشونت  نمی برد که خشونت  نشانه ی ضعف  و ترس  وبی اعتمادی ست .  هنگامی  که  عشق  می ورزید مگویید "خدا در دل من است" بگویید:

"من در دل خدا هستم. "  گفتن اینکه "خدا در دل من است "نشانه منیت است.

عشق آمد و

شولای سبزش را به روی دلم کشید

دلم بیدار شد

 جوانه زد شکوفه داد و خندید

بی آنکه حدس زده باشم مبتلا شدم به عشق

مبتلا شدم به همه چیز و همه کس .

ارادتمند شما عاشقان هستم.

 

+ نوشته شده توسط الناز در 2005/12/22 و ساعت 7:34 PM | | >


معرفی خودم

سلام به همه دوستان دوست داشتنی من الناز هستم چاکر شما عزیزان. اقبال یکی از دوستان بسیار بسیار گل منه که براش 

مشکلی پیشامده که به روزکردن وبلاگشوبه عهده من گذاشته

ومنت سرم گذاشته .                                                     

امیدوارم در این مدت بتونید منو تحمل کنید در ضمن حتما حتما

نظر بدید ما شرمنده اقبال جان نشیم .                                

از همتون یه دنیا ممنونم.

+ نوشته شده توسط الناز در 2005/12/22 و ساعت 7:32 PM | | >





 



 

درباره ما

BLOGTITLE

آموزش C# ، آموزش برنامه نویسی ، آموزش کامپیوتر ، آموزش الکترونیک ، و خرید برخی محصولات بسیار مهم و کاربردی .
راهنمایی جهت ایجاد وبسایت و معرفی بهترین سرویس دهنگان اینترنتی .
و همچنین معرفی بهترین سایتهای تجارت الکترونیکی در ایران.
با تشکر
برای مشکلات خودتان میتوانید با شماره های ضروری تماس بگیرید.
1-پزشکی(دکتر محسن) - 09189789116
2-موبایل(کمال بهرامی) - 09183744878
3-تعمیرات لوازم(فرزاد حسنی)-09183747489
با تشکر
- اقبال سهرابی -
مدیر وبلاگ


 
  Copyright © 2003 - 2009 http://700dolar.blogfa.com - All rights reserved -